تبلیغات
زیبا سخن

زیبا سخن

انسانم آرزوست



ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺰﺍﺭ....
ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﻡ ﺭﻭی ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ...
ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺭفتم....
ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ....
ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ....
ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ....
ﭼﻨﺪ....ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ..... ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ....
ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ .... ﻗﺪﯾﻤﯽﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ تر....
ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﯿﻞ ﺗﺮ ....
ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ....!!!! اﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ....!!!! ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ....!!!!
اﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ....ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ....
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ....!!!!
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﺰﺍﺭﯾﻢ....!!!!
ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ.....
بزرگ شدن آرزوی خوبی نبودواقعا


نوشته شده در سه شنبه 15 مهر 1393 ساعت 06:28 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟؟؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم  و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم" .

پدر با عصبانیت گفت: "آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟ "
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم ؛
"از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم"
شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا
...

پدر زمزمه کرد: ( نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

***

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد "خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد"
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : "اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید"

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک آنجا بود گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟!
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مُرد ، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند ...

هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.

***

قرآن کریم / سوره حجرات / آیه 12

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا ...
ای اهل ایمان، از بسیاری پندارها در حق یکدیگر اجتناب کنید که برخی ظنّ و پندارها گناه است
و هرگز (از حال درونی هم) تجسس نکنید ...
                  منبع :http://atrekhoda.com


نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت 04:31 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |




ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ، ﻭقتی ﺁﻗﺎی ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ...

 ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭه؟ ﭼﺘﻪ؟
ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟!!! ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟!
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ،
ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...
ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ... 

         ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ...
ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ... ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!
ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...


نوشته شده در سه شنبه 15 مهر 1393 ساعت 06:52 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |

خدایا ...خیلی دلم گرفته .شکسته .کاش خلقش نکرده بودی

بیچاره دلم.... هی


نوشته شده در سه شنبه 15 مهر 1393 ساعت 01:11 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |

مؤمن تا سه خصلت نداشته باشد، مؤمن حقیقی نیست: 1. سنتی از پروردگارش؛ 2. سنتی از پیغمبرش؛ 3. سنتی از امامش. اما سنت خدا پرده‏پوشی است؛ سنت پیامبرش خوشرفتاری و مدارا با
مردم است؛ و سنت امامش، صبر کردن در سختی و پریشانی است.


یاری رساندن تو به ضعیف، برتر از صدقه است.
- حقیقت ایمان برای بنده‏ای کامل نمی‏شود، مگر آن که سه خصلت در او باشد: تفقه در دین، برنامه‏ریزی و صبر بر سختی‏ها.


- ایمان چهار پایه دارد: توکل بر خدا و رضا به قضای او و تسلیم شدن به امر خدا و واگذاشتن کار به خدا.
- بزرگوارترین و گرامی‏ترین خوبی‏ها، انجام کار خیر و فریادرسی دادخواهان و تحقق آرزوی آرزومندان و تصدیق گمان امیدواران و زیادی دوستان در زندگی و بسیاری گریندگان پس از وفات است.


بخیل را آسایشى نیست و حسود راخوشى و لذتى نیست و زمامدار را وفایى نیست و دروغگو را مروت و مردانگى نیست





نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور 1393 ساعت 02:28 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |

زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.

********************************

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم


***************************************

خدایا به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که

برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش

سوگوار نباشم


نوشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ساعت 11:48 ق.ظ توسط .s kh نظرات | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

ادامه در ادامه ی مطلب




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند 1392 ساعت 10:35 ق.ظ توسط .s kh نظرات | |

    تو اگر می دانستی ،  چه زجری دارد       

     خنجر از دست عزیزی خوردن      

         از من خسته نمی پرسیدی

             آه...ای دوست چرا تنهایی

 


نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392 ساعت 01:38 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |

 

شیشه ای میشکند… یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟

یک نفر می گوید: شاید رفع بلاست،

دیگری می گوید: شیشه را باد شکست؟

دل من سخت شکست. هیچ کس هیچ نگفت.

از خودم می پرسم: ارزش قلب من ازشیشه یک پنجره هم کمتر بود؟


نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391 ساعت 11:41 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |

 

 

 


نوشته شده در شنبه 27 آبان 1391 ساعت 03:53 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت است بالا بروی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند . .

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1391 ساعت 12:15 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |

 

علی یعنی که اقیانوس آبی           علی یعنی عروج آفتابی

 علی یعنی صداقت ساده بودن            علی یعنی همان افتاده بودن

  علی یعنی سخن کمتر عمل بیش          علی آغاز معروف است از خویش

   علی یعنی که ما شرمنده باشیم              اگر غیر از خدا را بنده باشیم

                       عید غدیر بر تمام شیعیان جهان مبارک


نوشته شده در شنبه 13 آبان 1391 ساعت 10:15 ق.ظ توسط .s kh نظرات | |
 
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

بقیه در ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 10:35 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
در جهان گشتم، گل بیخار نیست
هر كجا یاریست بی اغیار نیست
بهر مجنون استراحت تهمت است
در بیابان سایه دیوار نیست
آدمی با عقل و دانش آدم است
شخصیت با جامه و دستار نیست
شش جهت پر باشد از صنع خدا
دیدهء ما قابل دیدار نیست
بازوی حیدر بیاید در مصاف
دست هركس باب ذ‌الفقار نیست...

صوفی عشقری

نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد 1391 ساعت 10:33 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
ببخشید که این پست رو گذاشتم ، راستش یکی از دوستان دوران دبیرستانو چند روز
پیش دیدم  ،خیلی دلم براش تنگ شده بود با خوشحالی جلو رفتم بهش سلام کردم
ولی اون خودشو گرفت آخه اون تو دانشگاه کارشناسی قبول شده بود ولی من  ازدواج
کردم و نتونستم برم دانشگاه ،خیلی از رفتارش ناراحت شدم  ، بنابراین با خودم فکر کردم
شاید مطالب این دوتا سایت بتونه کمکش کنه و اون دوباره  خودشو پیدا کنه  چون
غرور افت ایمان ادماست ،(البته دوست
عزیز ازت معذرت میخوام قصد نصیحت نداشتم  خوددانی)

             روی لینک های زیر کلیک کنید

http://modern-psychology.mihanblog.com/extrapage/63


http://forum.niksalehi.com/forum64/thread5463.html

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 07:10 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |


الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید و با همان

بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند

گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

خدا: چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو

دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای

بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب

میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.......... .




کاش میشد یک روز کوچک میشدیم                              لا اقل یک روز کودک میشدیم

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391 ساعت 07:40 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
توی ساحل روی شن ها               یه نفر نشـسته تنـــ ــها

   عاشقی با چشم گریــون               چشاشـو بـسته به دنـ ـیا
 
    نگاهش پر از گلایــــ ـــ ـــه               به افق به بـ ـــی نهایـ ـت

     چشاش از غصه می بــاره              داره یه دنیا شـ ــــکایـ ـت

    تو چشاش حلقه ی اشــکه              تو نگاش یه دنـــیا رویــ  ــا

    نشسته چشـــ ـم به راهه               تا بیاد عشــقش ز دریـ  ـا


   عاشقی که تنهـ ـــــا باشه               توی دنــیا نمی مـ    ـونـه
   
 
دل عاشقــــــ ـو شکستن                شده کار این زمــــ  ــونه
   
 
دل عاشقــــــ ـو شکستن                شده کار این زمــــ  ــونه





    من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم ،
 چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم .





نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 09:00 ق.ظ توسط .s kh نظرات | |
در غوغاے زندگـ ـے تا سکوت مرگــــ دوستـــ ــت دارمــ تاوان آن هرچــه باشد،باشد.
              
                    

نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 09:14 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم… ))

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری…
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…

باور کن…

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را…
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…


نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین 1391 ساعت 12:39 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرارسیـــدن سال نو رو به شما تبریک عرض میکنم 
مخصوصا به اونایی که با وجود به روز نشودن
وبلاگم ، سرزدن
و منو شرمنده کردن بازم ممنون

شرمنده از این که تو این مدت نتونستم آپ بزارم

            
                      ******************

در این درگه کٍه کُه کَه می شود ناگه
مشو غرّه به امروزت که از فردا نـئی آگه
اینو دیدم پر معنیه گذاشتم 



نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 01:26 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |