تبلیغات
زیبا سخن - یک دم بمان

زیبا سخن

انسانم آرزوست

دیدم شتابان میروی ، گفتم کجا؟ یکدم بمان

گفتی نمی خواهم تو را ، تنها بمان با مردمان

گفتم نشاید اینچنین با این دلم بازی کنی

گفتی که نتوانی مرا با گریه ات راضی کنی

گفتم در این شهر خشن ، در خانه ماندن بهتر است

باید ز مار سمی خوشرنگ دنیا دل گسست

گفتی خمش ، من میروم، با تو نماند هیچکس

بودن کنارت در قفس؟ هیهات! حتی یک نفس

گفتم که پس یکدم بمان تا روی ماهت بنگرم

گفتی که من مه نیستم ، خود سوی ماه دیگرم

گفتم مرا با خود ببر ، گفتی نخواهم دردسر

گفتم خبر از من بگیر ، گفتی نگیر از من خبر

گفتم که تا برگشتنت من منتظر می ایستم

گفتی به فکر من مباش ، من هم به فکرت نیستم

گفتم چه شد پیمان تو ؟ تا انتهای جان تو

خندیدی و گفتی به من ،‏ طومار آن از آن تو

آن روز رفتی بعد از آن ، شد خیره چشمانم به در

تا یا خود آیی از در و یا آید از سویت خبر

اما شبی در خواب خود ، رفتم مزار عاشقان

دیدم در آن قبر دلم ، انگشت ماندم بر دهان

کین دل به نام رهگذر ، بر روی سنگ قبر زرد

با دست خود حک کرده بود : ای آنکه رفتی ، برنگرد...

آپ از افسانه

منبع:http://myparadis.blogfa.com

                            تك آپ


نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 ساعت 07:50 ب.ظ توسط .s kh نظرات | |